یک مکالمه کاملا جدی

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۴٫۲۰ - ۱۲:۴۴ ق.ظ

درست در ساعت ۲ نیمه شب اتفاق افتاد:

مهدی میخواهد برای مراسم عروسیش کت و شلوار بخرد.

این مکالمه کاملا جدی می باشد.

مهدی: بچه ها بنظرتون کت و شلوار چه رنگی بخرم؟
علی: لباس عروس چه رنگیه؟
مهدی: سفید
من: انفجاررررررررررررر


Insomnia

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۳٫۱۳ - ۵:۰۵ ق.ظ

از دفتر یادداشت های یک شب از شبهای یک نیمه احمق، خطاب به خود ناشناس گور به گور شده اش

سرم تا جایی که نباید درد می کند. یک قرص میگرن نوش جان کرده ام و آخر شب است و حوصله دارم که فقط سر بگذارم و بخوابم. شاید یک روزی بعد این خوابها بیدار شوم و ببینم دنیا عوض شده. هر شب همین فکر را می کنم. هر شب که نه، هر روز صبح که می خواهم بی هدف به تخت بروم.
اما امشب ساعت حدود ۲ است که برای بار نمی دانم چندم تصمیم می گیرم آدم باشم. می روم که بخوابم. اول مثل همیشه های بد قرص هایم را می خورم، بعد نصف قرص خواب لعنتی دوست نداشتنی را. دراز می کشم…
آی پاد در گوش به صدای دخترکی گوش می دهم که چند شب است برایم ناتور دشت می خواند. چند فصل را رد کرده ام که نامردی می کند آی پاد و شارژش تمام می شود. الان نمی توانم شارژش کنم. دنگ و فنگ دارد و من مشکل…
خفه می شود “هولدن کالفیلد“. من تلاش می کنم کپه مرگم را بگذارم. یک تلاش عوضی که سالهاست کرده ام. کمی گیج می شوم. احساس می کنم جایم تنگ است. وول می خورم. گیر می دهم به خودم. جان می کَنم. نمی شود. نمی برد.
جایم را عوض می کنم. ساعت حدود پنج است. گوشی موبایلم ۴ درصد شارژ دارد. شارژرش نمی دانم کجاست. می گذارمش کنارم مثل نوزاد بی پناهی تا هیچوقت ازم دور نماند. بهش عادت دارم و او به من وابسته است. چند سال پیش با پول خودم خریدمش. اون موقع خیلی گرانتر از الان بود. این یعنی مال خود خودم بود. خطم را هم که مال مامان بود، عوض کردم، تا مال خودم تر باشد. تو چه می فهمی؟ او را دوست دارم، مثل یک سگ که صاحابش را.
شروع می کنم به فکر کردن و سر درد کشیدن و نقشه کشیدن و دو دو تا چار تا کردن. کمتر به نتیجه می رسم. بلند میشوم، آن نیمه قرص خواب جدا مانده را هورت می کشم بالا. باز دراز میکشم. سرم دارد می ترکد. باز بلند می شوم و یک قرص میگرن دیگر. در زمانه سگی من قرص ها خر شده اند. بی فایده اند. بلند می شوم برای بار نمی دانم چندم الکی می روم دستشویی تا روحم را تخلیه کنم. روحم بالا نمی آورد، تخلیه نمی شود. تقریبا هر نیم ساعت یک بار وقتی بی خوابی به سرم می زند از توی دستشویی سر در می آورم. توی آینه اش به چشمانم نگاه می کنم. می پرسم چته؟ درشت تر از هر زمان دیگری ست و زل می زند انگار آدم های مست، بی جواب. به هدبندی که دور پیشانی ام زده ام نگاه می کنم. اینجا نصبش کرده ام تا باد کولر دمار سینوزیتم را در نیاورد. نمی اورد احتمالا. اما میگرن بیداد می کند. تازه حالا بی خوابیم که ربطی به میگرن ندارد. ربط به آدم نبودن دارد. می دانم این را.
دستشویی روحم را صیقل نمی دهد. دستشویی بی پدر.
برمی گردم به اتاق که تا جایی که زورم رسیده تاریکش کرده ام. عاشق تاریکیم. همیشه بوده ام. آرامش می دهد بهم.
شارژر موبایل را با زحمت شبانه روزی پیدا می کنم. وصلش می کنم به گوشی. یک سیگار لعنتی روشن می کنم. توی تاریکی گوشی را برمی دارم. آلبوم سنتی های نامجو، و پِلِی میکنم “یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا” و صدایش را تا جایی که ممکن است کم می کنم. انگار از جهان دوری می آید و سکوت دنیای من تکمیل می کند ابهتش را. سیگار را دود می کنم و فقط آتشش است که می بینم. این را دوست دارم. سکوت را و تاریکی را و صدای دور نامجو را و یار مرا غار مرا را و آتش سرخ سیگار را…
لابلایش چند اس ام اس بیخود و باخود می زنم. نوشتنم گرفته. اما فایده ای ندارد. سیگارم را که تمام می کنم، می گویم “بیش میازار، بیش میازار، بیش میازار مرا، یار مرا، غار مرا”
تو می آزاری مرا. اصلن فکر کنم مثل سیگاری مرا! من به سمت مبهم تو می آیم و تو بر باد می دهی مرا…
بی فایده است. باید امشب بعد این هم روز کسالت و شب بی خوابی بنویسم. هوا دارد روشن می شود…
پشت کامپیوتر نشسته ام و یک شب زشت و آرام و پر از سکوت و پر از تنهایی و درد و کلافگی را یادداشت می کنم تا روزی ورق بزنم.
علی می آید. ساعت حدود ۶ است. شیر و بیسکوییت می آورد. و این مانند فیلم ها می ماند. چه باکلاس! در صبحی خاکستری که سگ روحت را و شبت را لگد کرده، علی با یک لیوان شیر و بیسکوییت می آید و این آخر فیلم است.
فیلم زندگی سگی یک دیوانه که از اولش آدم بوده.

الهه ی عزیزِ  شعر
میان پستان هایت خوابیده ام
که طعم تلخ شیر می دهد
گوشهایم را روی نافت گذاشته ام
که صدای صدفهای دریایی را
برایم زمزمه می کند
و باتلاق های نمک آلودِ
مادینگیِ  تو را
سخت میان دندان های شیری ام
کشیده ام .
دست آخر
سر پر سودایم را
روی رانهای گهواره ای تو  می گذارم
وبخواب میروم

مادرآرام خشم آلود شعر ،
ازیورش هراسناک شب
به کجا پناه می توانستم برد
جز به تردید شیرین دیوانه سازت ؟
کجا آرام می توانستم گرفت
مگر به طوفان توفنده ات ؟
چه کسی مرا به خانه می برد
جز تو
درحالی که پاک می کنی
پاگرد دود زده کلبه طوفان خیزِ خود را
بر حا شیه ی آتشفشان ؟

شعر از اریکا یونگ / ترجمه افسانه نجم آبادی


دو ترانه

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۳٫۰۵ - ۱۰:۵۶ ب.ظ

برای نوشتن در این روزهای کسل چی بهتر از دو ترانه جدید از داریوش قدیمی که تا ابد در آدم رسوخ می کند؟ از آن ترانه هایی که از جنس داریوش های ۱۷ سالگیت هستند. که می برندت توی خودت آنقدر که دنیا فراموشت می شود.
متن این دو ترانه به نام “سراب ردپای تو” و “دنیای این روزهای من” رو می نویسم و زیر هر ترانه لینکی برای دانلودشان
توی خودتان بروید:

“سراب ردپای تو”

سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من، تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم

یه حسی از تو در من هست که می دونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب درارو باز میذارم

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من، تو گریه بیدارم

که هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری، تظاهر می کنم هستی

ترانه سرا: روزبه بمانی
آهنگساز: علیرضا افکاری

لینک دانلود

“دنیای این روزای من”

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده…

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه رو با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روزِ این تنهاییو، فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه رو با شمع روشن میکنم

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

ترانه سرا: روزبه بمانی
آهنگساز: علیرضا افکاری

لینک دانلود

کلیپ این آهنگ رو اینجا ببینید


مصاحبه گلشیفته درباره نماهنگ سکوت

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۲٫۲۶ - ۱۱:۵۵ ب.ظ

سه پست پیش از این از سر خستگی نماهنگ زیبای گلشیفته عزیز را برای دانلود گذاشتم.
امروز هم ضمن گردش در دنیای مجازی مصاحبه برنامه کوک بی بی سی را درباره این آهنگ و نماهنگش با گلشیفته دیدم که در این پست می گذارم.

دانلود کنید

حجم: ۳٫۲۴ mb

پی نوشت طبق معمول بی ربط: امروز دختر کوچک وشیرین  دوستم دور از چشم مادرش پای تلفن به من: -خاله یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ من- نه عزیزم بگو. ثمین: دست از سیگار کشیدنتون برداشتین؟ من در حالیکه سیگار رو توی زیرسیگاری فشار میدم: آره من قربون تو برممممممممممممممممممممممممممممممممم


نمایشگاه کتاب بلاخیز

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۲٫۲۲ - ۸:۱۰ ب.ظ

و خداوند عذاب الهی را بر آن نمایشگاهی که هر چیز دلش می خواست داشت و هر چیز دلش نمی خواست نداشت، فرود آورد.

امروز به اتفاق علی رفتیم نمایشگاه کتاب. فضای بسته انقدر شلوغ بود و هوا انقدر گرم و خفه که به زحمت علی چن کتاب خرید و من هم دو کتاب از ویرجینیا وولف از انتشارات نیلوفر، و بعد برای گیراندن سیگاری و خوردن نوشیدنی زدیم بیرون.
و در همین لحظه بود که طوفانی با عظمت وزیدن گرفت. ما اول سعی کردیم از رو نرویم و سیگارمان را دود کنیم. اما طوفان هم وحشیانه از رو نرفت و جمعیت مردم ولو در فضای مصلا جیغ کشان پا به دویدن گذاشتند و دوان دوان به سمت درهای ورودی شتافتند. در آنجا بود که من به عذاب الهی فکر کردم. و بنرهای عظیم نصب شده بر سر در نمایشگاه خیال افتادن داشتند. و درهای منتهی به بنرها را بستند و فرمودند نمایشگاه امشب تا ساعت ۱۰ باز است. ما که نفهمیدیم راست بود یا نه، اما دوربین را در آوردم و هی سعی کردم از عظمت طوفان و خاک عکس بگیرم، که البته طوفان را نمی شود به این راحتی در عکس ثبت نمود.
از این داستان هیچ نتیجه ای نمی گیریم.
این بود گزارش چند ساعته من از یک نمایشگاه کتاب طوفانی.


پیری

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۲٫۱۸ - ۱:۳۱ ق.ظ

خیلی وقته که پستی تو بلاگم ننوشتم، و همون آخری هایی هم که نوشتم، نوشتن نبود. یکجور رفع تکلیف و به اشتراک گذاشتن حسم بود با کمک دیگران.
الان هم ساعت “حدود سه نیمه شب است”۱ چندان قصد نوشتن ندارم. و تنها چیزی که مرا وادار به گذاشتن این پست کرد، یک ترس قدیمی بود. ترس از پیر شدن و مستجاب شدن دعای پیرزن ها و پیرمردهایی که در حقمان گفتند: پیر شی جوون.
دارم به مرز سی سالگی می رسم و حتی اگر بکشندم هم هنوز باور نمی کنم. نزدیک شدن به مرز سی سالگی یکجور ترسی را فراتر از ترس معمول پیر شدن در دل آدم می اندازد. دوستان وقتی حرکات و خل بازی های بچه گانه ات را می بینند، به شوخی می گویند سی سالت شد و آدم نشدی. و تو این آدم نشدنت را دوست داری. باورش سخت نیست، امکان ناپذیر است.
سی سالگی یک خاصیتش این است که تازه از خودت می پرسی فلانی چیکار کردی؟ تو زندگیت چیکار کردی؟ و جواب دادن سخت است.
این افکار با لینک سایتی که امشب در وبلاگ یک پزشک دیدم، به مخ اینجانب خطور کرد. این سایت به همین راحتی نمایی از پیری را در چهره ات نشان می دهد، تا یادت نرود که پیری فقط برای پدر و مادر و همسایه نیست. برای خود خود تو هم هست، اگر عمر بگذارد. بعدش هم بطرز زننده ای تصویر جوانیت را پایین چهره پیریت نقش می بندد. تا بفهمی که چی بودی و چی شدی.
شاید تصاویری که این سایت از بیست یا سی سال آینده تو می دهد درست نباشد، اما خاصیتش همانی ست که گفتم. پیری برای تو هم هست. و این جوانی رفیق نیمه راهی ست که اگر عمر بیشتر با تو راه بیاید، بی معرفتی اش اثبات می شود.
از پیری بیشتر نگویم که همه می دانید و که دلم گرفت با این آهنگهای تی بلا می سر و از این قبیل که از عهد دقیانوس به در برده ام و دارم گوش می دهم.

پ.ن ۱:
به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نیمه شب است
چشم می بندم، مبادا که چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه ی کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سال هاست که مرده ام

/استاد حسین پناهی/

پس نوشت: شما که دارید درگیر سی سالگی می شوید، این لینک را بخوانید. دوست ناشناخته ای اظهار لطف کرده و این لینک که داستان سی سالگی زیبا شیرازی ست را برایم در کامنت گذاشته. از آنجا که می بینم درگیر سی سالگی ها کم نیستند و زیبا شیرازی را هم دوست دارم، شما را در خواندنش سهیم می کنم. زیبا باشید.


سکوتم را نکن باور

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۲٫۱۰ - ۱۱:۰۸ ب.ظ

یک نماهنگ زیبا از گلشیفته فراهانی دوست داشتنی که به دیدنش می ارزد، اگر مثل من ایرانی باشی.

دانلود کنید

حجم: ۴٫۶۱ mb


خفه خون حسنی و یک شعر فحش دار سانسور شده

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۲٫۰۸ - ۲:۲۱ ب.ظ

وقتی زبانم لال می شود رو می آورم به شعر و ترانه.

خورشید قلبم تو دستشون بود و   کینه تو چشِ شب پرستشون بود و

می شد تاریکیو به دل نگیرم    بازی بز و گرگو یاد بگیرم

ولی این بازی واسه من دیگه سخت بود  موندن و مردن تو دست بخت بود

تو بگو حادثه توی کمینه   هر چی که میاد حق این زمینه

همینه که حال من و تو عجیب شده  کوچه باغامون پر از صلیب شده

پهلوونایی که لنگن و تیر خورده   سهراب بی پدرمون خیلی وقته که مُرده

گیجیم و کلک آسمون باورمونه  لالیم و حرف مغزمون حرف نونمونه

توی مرگ و چپاول یاسای باغچه   ضجه واسه رازقی از فریبمونه

اینجا شب ستاره هامون یخی ان    عروة الوثقی هایی که نخی ان

پاهاتو ورچین حسن کوتوله   شیر این گاوای مقدس اخی ان

حسن تو  شعر بخون می خوام گریه کنم   حسن از داد زدن خسته شدم

غیر حسن کسی تو این بازی نباخته   اون سرشو داده با قاضی نساخته

حسن من دست و پاتو بریدن     لبتو دوختن و ناخناتو کشیدن

حسن تو کوچه راه میره مادرا می دونن    اسمش رو زبون مث ترانه می خونن

حسن ساکتِ داره پیر میشه اون شاعره    اون یادش رفته مگه مرد دم آخره

حسن امروز قصه ها پرِ گوسفند شدن    نقش منفی با بُزاس گرگا آدم شدن

حسن من، حسن یه تاریخ زنده    حسن قحطی و درد آدمای ژنده

حسن از توپ پلاستیکی تا قمه    پای چوبه س حسن اما ولی الدمه

حسن  دلارام دارابی رو داره    حسن شاعر دیروزمون چرا خماره

حسن شیش جیب و کتونیه چینی     حسن و لالایی با قصه های دینی

حسن محکوم، حسن تباهی     حسنِ مرگ و جنگ و حسنِ سیاهی

حسن و یاد کوچه خاکی های شهرش    حسن و تبعید و دوری و سالها صبرش

حسن تو شعر بخون می خوام گریه کنم     حسن از داد زدن خسته شدم

حسن تو شعر بخون…

/ترانه از شاهین نجفی/

هر چی گشتم لینکی که فیلتر نباشه برای دانلود پیدا نکردم. مجبور شدم خودم آپلود کنم. البته با توجه به اینکه شاهین نجفی فتوای حلال بودن دانلود اینها رو داده.

اینم لینک سالم دانلود حسن من

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم  شعر فحش دارم که جرأت نوشتنش را دارم، اجازه اش را نه:

می گویم به …
خیره به اعماقم می شوی
نه،
توله سگ چشمانت
دیگر پاچه ام را نمی گیرد.

اجازه می دهم جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید.


برای خستگی این روزها

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۲٫۰۳ - ۴:۵۵ ب.ظ

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه…


انتظار لعنتی

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۹٫۰۱٫۲۷ - ۱۲:۰۸ ق.ظ

شب بود و شام در حال ساخته شدن بود و من پای کامپیوتر نشسته بودم و علی پای تلویزیون. همه چی، همه چی عادی بود.
تا لحظه ای که زنگ خانه را زدند و دو مرد، یک آشنا و یک غریبه، توی آیفون دیده شدند. علی هم رفت پایین. بعد زنگ زد و گفت من شاید شب نیام خونه و زنگ می زنم. و زنگ نزد…
توی این تنهایی درگیر خودم شده ام با هزار فکر نابجا… حتی شام نخورد.
از دیشب تا حالا هر زنگ نابهنگام تلفنی از جا پرانده ام، و هر زنگ دری هراسان دوانده ام به سوی در. اما علی هنوز نیامده تا شام دیشبش را بخورد. و من چقدر زیر بی خبری له شده ام.
همه سیگارهایش را دارم تنهایی می کشم. همه گوگل ریدرم را تنهایی می خوانم. توی بشقاب گود غذا می خورم. و با خودم مشورت می کنم. همه شکلات هایش را نگاه می کنم. و سر وسایل جیغ کشان آشپزخانه داد می زنم و فحش می دهم. ایمیلش را چک می کنم. و به هیچکس نمی گویم “حالا کی برام سالاد درست کنه؟”
دلم مهربانیش را می خواهد. دلم روزی ۶۰ هزارتا فیلم دیدنش را می خواهد. دلم از پشت آیفون ادا در آوردنش را می خواهد.
لعنتی تا کی تنهایی توی انتظار به این مبهمی غوطه بخورم و هیچ کاری نکنم؟!

فال حافظ می گیرم:
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟!

علی سرم دارد می ترکد بخدا، زودتر پیدا شو.

با اینکه کوه دردم، با اینکه غم زیاده / همینکه با تو باشم، از سرمم زیاده


برگه ی بعدی »